پيام
+
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود . طفل ،پاورچين ، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبک بيرون دلم از غربت سنجاقک پر من به مهماني دنيا رفتم: من دشت اندوه، من به باغ عرفان ، من به ايون چراغاني دانش رفتم، رفتم از پله مذهب بالا، تاته کوچه شک ،تا هواي خنک استغنا، تا شب خيس محبت رفتم.
نجفي از قيدار
91/2/17
سائلان الحسين
من به ديدار کسي رفتم در ان سر عشق
سائلان الحسين
چيز ها يي ديدم در روي زمين :
سائلان الحسين
کودکي ديدم ، ماه را بو مي کرد .
سائلان الحسين
قفسي بي در ديدم که در آن ، روشني پر پر مي زد
سائلان الحسين
نر دباني که از آن ، عشق مي رفت به بام ملکوت